کوه باشی صخره هایت می شوم... اشک باشی دیدگانت می شوم... رود باشی چشمه سارت می شوم... دوست باش.
+
نوشته شده در Tue 13 Jan 2009 7 PM توسط حامد
|
بنام آنکه دل را با صفا کرد*در آن دل آتش عشقی بپا کرد
بهار بهترين بهانه براي آغاز، وآغاز بهترين بهانه براي زيستن است
آغاز بهار بر شما مبارک
خدمت همه دوستان گلم سلام و عرض ادب
سال{ 87 ۱۳}را به همه شما عزيزان تبريك ميگم
هوا هواي بهار است و باده باده ناب
به خنده خنده بنوشيم و جرعهجرعه شراب
در اين پياله ندانم چه ريختي پيداست
كه خودش به جان هم افتادهاند آتش و آب
فرشته روي من اي آفتاب صبح بهار
مرا به جامي از اين آب آتشين درياب
به جام هستي ما اي شراب عشق بجوش
به بزم ساده ما اي چراغ ماه بتاب
گل اميد من امشب شكفته در بر من
بيا و يك نفس اي چشم سرنوشت بخواب
مگر نه خاك ره اين خرابه بايد شد
بيا كه كام بگيريم از اين جهان خراب
- 
دنیا را برایتان شاد شاد
و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم
هر روزتان نوروز
قربان شما حامد
+
نوشته شده در Sat 22 Mar 2008 8 AM توسط حامد
|
صدای پایی از انتهای کوچه می آیدکسی آرام مرا می خواند
بیا امشب ستاره بچینیم
آسمان منتظر است
و
دریا بی تاب
ابر سیاهی بر دلت خیمه زده می دانم
بیا
تا از ستاره ها برایت
فانوسی درست کنم دریایی
تا به حقیقت زلال چشمه برسی
که آن وقت تو دریایی
و بی نیاز
ای مسافر!!
حرکت کن
راه دراز است و پر خم
و تو کوله باری ازعشق داری
همین کافی است
که عشق مر کب سفر است
نه مقصد حرکت.
+
نوشته شده در Sun 14 Oct 2007 10 PM توسط حامد
|
گفتم تو شیرین منی گفتی تو فرهادی مگر!
گفتم خرابت می شوم گفتی تو آبادی مگر !
گفتم نداری دل به من گفتی تو دلداری مگر!
گفتم ز کویت می روم گفتی تو آزادی مگر !
گفتم فراموشم مکن گفتی تو در یادی مگر!
+
نوشته شده در Mon 10 Sep 2007 4 PM توسط حامد
|
خداوند اغلب اوقات به دیدن ما می آید ولی اکثر مواقع ما خانه نیستیم.
هر اتفاقی، بزرگ یا کوچک، وسیله ایست که از طریق آن خداوند با ما سخن می گوید و هنر زندگی دريافتن اين پيام هاست.
بخشی از بزرگترین نعمت های خدا برای انسان، بی جواب گذاشتن برخی دعاهای اوست.
خداوند هرکدام از ما را آنچنان دوست دارد که انگار فقط یکی از ما وجود دارد.
خداوند امروز به تو هدیه ای 86400 ثانیه ای بخشید، آیا یک ثانیه اش را استفاده کردی تا از او تشکر کنی؟
اگر دوست داری که خدا را بخندانی، نقشه هایی که برای آینده ات کشیده ای را به او بگو.
خوشایندترین و با استفاده ترین افراد، کسانی هستند که نگرانی در مورد قسمتی از مشکلات جهان را هم بر عهده خدا می گذارند.
ترجیح میدهم که با خدا در تاریکی قدم بزنم تا اینکه تنها در روشنایی راه بروم.
خداوند دنیا را کروی آفریده، تا ما قادر نباشیم خیلی جلوتر جاده را ببینیم.

+
نوشته شده در Sat 5 May 2007 4 PM توسط حامد
|
غنچه گل : برای نخستین بار قلبم به خاطر تو لرزید
رز سرخ : عشق آتشین مرا بپذیر
میخک : قلبم را به تو تقدیم میکنم
محمدی : در بهترین لحظات زندگیم فراموشت نخواهم کرد
مارگریت : زندگیم فقط به خاطر عشق توست
شمعدانی : همیشه و هر لحظه به یادتم
نرگس : با آمدنت عطر خوشی به زندگیم دادی
یاس : به زیبایی عشقم فکر کن
مریم : پاکی عشقم را باور کن
ستاره : تو تنها ستاره شبهای منی
شیپوری : تو صدای تپش قلب منی
بنفشه : همیشه به یاد من باش
شقایق : عشق تو مرا آواره کرد
یخ : در دردناکترین لحظات زندگیم فراموشت نخواهم کرد
گلایل : بدون تو میمیرم عزیزم
+
نوشته شده در Wed 14 Mar 2007 2 PM توسط حامد
|
بخدا من قولم را فراموش نکرده بودم
اصلا ً مگر می شود به چشمهای تو
قول سکوت داد و چیزی گفت ؟!
آنروز واپسین تب زده
با مشتی از ستاره و سوگند آمده بودم
و کوله بارم
همه پر بود از آنچه تو خواسته بودی
سنجاقکی که برای تو کشته بودم
شب بوهایی که برای تو چیده بودم
و بوسه هایی برای خلوت دلخواه خانهء یواشکی
همه یافته هایم
پر بود ازعطر نازهای وحشی ِ تو
پُر بودم از نیاز ترانه های ندیده ات
از آوازهای تنهایی نشنیده ات
اما نفهمیدم گلم
چه کسی سنجاقکم را دزدید ؟
چه کسی شب بوها راپرپر کرد ؟
چه کسی خانهء یواشکی ما را لو داد ؟
و تو رنجیدی و گفتی :
(( با شب از اینجا می روم ))
دست به دامن هر که شد م
گفت: نمی دانم
و نفهمیدم چرا هر چه از ته ته دل دعا کردم
مثل همیشه شب ته کشید
هر چه ابر کشیدم
باران نیامد که نروی
نمی دانم شاید آنشب خدا خواب بود
و شاید دست دعاهایم هرچه بلند
به آسمان او نمی رسید .
+
نوشته شده در Mon 12 Feb 2007 12 PM توسط حامد
|
عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت
دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت
اين درد جانگداز زمن روی برنتافت
وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت
تنها و نامراد در اين سال های سخت
من بودم و نوای دل بينوای من
دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق
دير آشنا دل تو ، نشد آشنای من
از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان
تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم
با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه
كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟
امروز اين تويی كه به ياد گذشته ها
در چشم رنجديده من می كني نگاه
چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان
نشناختم صفای تورا “ – آه ازين گناه !
امروز اين منم كه پريشان و دردمند
مي سوزم و ز عهد كهن ياد می كنم
فرسوده شانه های پر از داغ و درد را
نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم .
گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است .
تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين
ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .
گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان
گفتی : ” غمين مباش كه آن كور و اين كر است “ !
ديدی كه آسمان كر و سرنوشت كور
صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است ؟
+
نوشته شده در Sun 12 Nov 2006 12 PM توسط حامد
|
طلسم رو بايد بشکنيم ما هم بشيم مثل همه
حالا که بي وفاييه ما بي وفاتر از همه
هيچکسي غير از خود ما به داد ما نميرسه
عاشقيا رو هم ديديم به هوس يه بار بسه
عاشقي تو دوره ما والا سرو ته نداره
چيز به اين بي ارزشي چه چه و به به نداره
کوير خشک دلمون ديگه زده هزار ترک
غم ديگه بسه نازنين هرکي نموندش به درک

چاکر هرچي بامرام , مخلص هرچي با وفا
در به درو هلاک يک همدم پاک و با صفا
خلاصه اينکه نازنين گذشته هارو بي خيال
پرواز رو عشق با وفا حتي بدون پرو بال
+
نوشته شده در Sun 12 Nov 2006 12 PM توسط حامد
|
نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم
نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم
نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم
نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم
چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم
من و اين کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زادهام و مهر ببايد به دهانم
دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پريدن نتوانم
گرچه ديری است خموشم، نرود نغمه ز يادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم
ياد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم
من نه آن بيد ضعيفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دايم به فغانم
چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم
من و اين کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زادهام و مهر ببايد به دهانم
دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پريدن نتوانم
گرچه ديری است خموشم، نرود نغمه ز يادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم
ياد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم
من نه آن بيد ضعيفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دايم به فغانم
+
نوشته شده در Mon 2 Oct 2006 6 PM توسط حامد
|
در ژرفاي نگاهت گوشه اي جايي براي من نگهدار تا محسوس شدنم را از دريچه ي چشمان تو ببينم! يا حق
+
نوشته شده در Sun 1 Oct 2006 1 PM توسط حامد
|
باشد زروی لطف به ما هم نظر کنی
یا حاصل وصال مرا پر ثمر کنی
صاحب خبر بیامد و ما بی خبر شدیم
هاتف شوی و بی خبران را خبر کنی
ما کشتی شکسته و طوفان گرفته ایم
خضر زمانه باشی و با ما سفر کنی
روز ازل به عهد نکردیم ما وفا
در خلوتی بیایی و عهدی دگر کنی
باد فراق بیآمد و گلزار شد خزان
کو باد وصل غنچه و گل تازه تر کنی
دوشم سحر نداشت ز تاریکی دلم
شمس بقا بتابد و شب را سحر کنی
امید وصل دارد این دل یکدمی
از دربیا که غیر خود از دربه درکنی
برهرجفای و جور توساعی رضا بداد
شاید دلت بسوزد و یک دم نظر کنی
+
نوشته شده در Thu 31 Aug 2006 10 AM توسط حامد
|
تقديم به تو غريبه من

هميشه همينطور است.... يکي مي ماند تا روزها و گريه را حساب کند
يکي مي رود تا در قلبت بماند تا ابد.... اشک هايت را پشت پايش بريزي
رسم روياها همين است..... که تنها بماني با اندوه خويش روزها و گريه ها را به آسمان خالي ات سنجاق کني
بايد باور کني که بر نمي گردد.... که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي تا بتواني هر صبح با يک شاخه گل ارزان منتظرش بماني......
| |
|
+
نوشته شده در Tue 18 Jul 2006 11 AM توسط حامد
|
خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد از جان گذرد هر كه شود همدمشان
روزي كه سرشتند ز گٍل پيكرشان
سنگي اندر گٍلشان بود و همان شد دلشان

+
نوشته شده در Tue 18 Jul 2006 11 AM توسط حامد
|
او ز من رنجيده است
آن دو چشم نكته بين و نكته گير
در من آخر نكته اي بد ديده است
من چه مي دانم كه او
با چه مقياسي مرا سنجيده است؟
من همان هستم كه بودم ، شايد او
چون مرا ديوانه خود ديده است
بيوفائي مي كند تا بلكه من
دور از ديدار او عاقل شوم
او نمي داند كه من
دوست مي دارم جنون عشق را
من نمي خواهم كه حتي لحظه اي
لحظه اي از ياد او غافل شوم
+
نوشته شده در Tue 18 Jul 2006 11 AM توسط حامد
|

من ياد توأم و شب ، شبي طوفاني ست
با ياد تو لحظه هاي من باراني ست
با ياد تو ساحل ِ دل ِ آرامم
همواره پر از طراوتي پنهاني ست
+
نوشته شده در Tue 18 Jul 2006 10 AM توسط حامد
|
بنویس که دلت دیگه به یاداون نیست
بنویس که بدونه
وقتی نباشه قلبت ازغصه خون نیست
اون که گذاشت ورفت
یه روز سرش به سنگ میخوره برمیگرده
دیگه صداش نکن
بذارخودش بیاد دنبالت بگرده
دیگه گریه نکن
آخه اشک تو باعث شادی اونه
دیگه به پاش نسوز
آخه اون واسه تو دیگه دل نمی سوزونه
اگه میخواست می موند
حالا که رفته غصه اش رفته زیادم
اگه پیشم می موند
میدید جز اون به هیشکی دل نمیدادم
+
نوشته شده در Tue 18 Jul 2006 10 AM توسط حامد
|
براي شعر گقتن سخنهاي من ديگر پايان يافته است اما هنوز چيزي انگار .... حرفي .. سخني ... كلامي درون من مي جوشد ... نمي دانم اين چه حديثي است كه هر چه بگويم نا مكرر است ... براي من كه آبهاي رودخانه ها را سير كرده ام ... جاده ها را عبور و سرودها را بارها خوانده ام .... تنها يك قبله هنوز استوار مانده و از پس هر ابر تاريكي پيداست و من هر روز با قبله خويش حرف مي زنم ... با او مثل كودكيم ... مثل روزهاي سپيد حرف مي زنم .... ... هنوز حرفهاي من باقيست ..كسي هست كه دور از هر گونه بد عهدي ياور يك روز و دو روز من نباشد ؟ قبله من به من آموخته است تنها من يگانه تو ام ... پس زمين ديگر جاي امن آسايش نيست ؟ ...دورتر از غوغاي زندگي تنها پرندگان قفسي ياران پايدار تو مي شوند ! اما قبله من به من آموخته است براي پايدار ماندن آيا ضروريست كه كسي را در قفس زنداني كنيم ؟ .......آري من نغمه يك لحظه آزادي را به چند فصل مثنوي در قفس نفروخته ام .... آري دل من قبله گفته است آزادي بهترين سرود عاشقانه بشريست است .....
+
نوشته شده در Sun 14 May 2006 10 AM توسط حامد
|
تو عطر تازهء ياسي ، بيا به خانه ي من
تو دست نرم بهاري بيا به كاشانه ي من
بهشت بي تو ، بي معناست كنار خلوت دل
من و توايم و بهشتي است كنج خانه ي من
سكوت خلوت آغـوش تو ، كرانه ي من
+
نوشته شده در Sat 28 Jan 2006 11 AM توسط حامد
|
تو گاهی در خيال من
به شکل موج دريايی
کويری،کوه و صحرايی
گلی خوشرنگ و زيبايی
کنار چشمه ها گاهی
تو را در آب ميبينم
اگر در خواب هم باشم
تو را در خواب ميبينم
تو پنهان می شوی گاهی
ميان چشم آهوها
تورا احساس بايد کرد
ميان رنگ ها بو ها
بگو آخر کجا هستی ؟
همين نزديک يا دوری ؟
دل غمگين من ديگر
ندارد طاقت دوری
+
نوشته شده در Sat 28 Jan 2006 11 AM توسط حامد
|
عشق تو در دل من نشسته
من و شب باز شدیم آشفته
روی تو ماه شب تار دلم
عشق تو نقش تمنای دلم
تو بیا بار دگر در بر من
تو بشو ماه شب محفل من
+
نوشته شده در Mon 19 Dec 2005 6 PM توسط حامد
|
تو گل بودی بدان من خوار گشتم
در این دنیا زهجرت زار گشتم
به جز تو خاطری بر سر نباشد
به جز تو بر دلم نقشی نباشد
گفتی از گردش گردون بنالم
کمی در دل سرای خون بسازم
تو ای پروردگار مهربانم
رسان یار مرا اندر کنارم
+
نوشته شده در Mon 19 Dec 2005 6 PM توسط حامد
|
چه شبی ست یا رب امشب، که ز پس سحر ندارد
من و باز آن دعاها،که یکی اثر ندارد
غلط است اینکه گویند،که به دل رهست دل را
دل من ز غصه خون شد، دل او خبر ندارد
+
نوشته شده در Sat 10 Dec 2005 1 PM توسط حامد
|
به من بگو همه کسم بی تو میگیره نفسم
نباشی بی تو میمیرم یه بیابون خار و خسم
باز هم بگو همه کسم بی تو میگیره نفسم
با تو همین لحظه کم یه بیابون خار و خسم
مرگ اومد سراغمون حق ولی وقتش نبود
سراغ روز های خوشم اون روز ها این جوری نبود
مهرنوش من ، نوش داروی من
عشق تو زندونی چشمهای تو زندون من
+
نوشته شده در Sat 10 Dec 2005 1 PM توسط حامد
|
پس بشنو حرف دلم را كه من تحمل ميكنم تا به زندگي ام برسم
اين من هستم كه روزي به تو لبخندي نفرت انگيز خواهم زد
و خواهم گفت كه به عشقم رسيدم
خداوندا اميدم را از من نگير كه تنها او را عاشقانه ميپرستم
اي عشق شكنجه هايت را تحمل ميكنم فقط به خاطر اينكه
دوستش دارم
محال است كه از تو بگذرم 
می گريزی ز من و
در طلبت
باز هم
کوشش
باطل دارم
+
نوشته شده در Tue 8 Nov 2005 2 PM توسط حامد
|
چراغها را خاموش کنید
می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم
غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی
نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛
بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو
میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم
از من نگیر این لحظه های دلخوشی را
نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ...
یادت می آید حرفی را که زدی؛
گفتی می روم،
گه گداری شاید به خوابت بیایم
شاید در خواب،
تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم
لااقل همین وعده را برایم بگذار ...
غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش
+
نوشته شده در Mon 24 Oct 2005 1 PM توسط حامد
|
|
دلم برای کسی تنگ است که همچون کودکی معصوم
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
کسی که در همه جا با من و پيوسته نيز با من بود
کسی که بی من ماند و کسی که با من نيست.
    
برای آخرین بار نگاهش کردم
بلکه سیر شوم
دیدم اما
باز هم گرسنه هستم
|
|
|

+
نوشته شده در Mon 17 Oct 2005 10 AM توسط حامد
|
نمي گم خطا نكردم من كه ادعا نكردم
همه گفتن بي وفايي من كه اعتنا نكردم
عازم سفر شدي تو من دلم مي خواست بموني
واسه موندن تو اما بخدا دعا نكردم
واسه تو كلي نوشتم كه يه جوري مبتلا شي
تقصير منه كه آخر تو رو مبتلا نكردم
توي كوچه ي رفاقت يه سلام جواب ندادم
تو دلم تويي اون و با كسي آشنا نكردم
مي دونم دوسم نداري حتي قد يه قناري
اما عاشقم هنوزم بودن اشتباه نكردم
ما جايي قرار نذاشتيم جز تو كوچه هاي رويا
اين دفعه تو اومدي من به قرار وفا نكردم
زير دين ناز چشمات يه عمريه دارم مي سوزم
تا خاكستري نشه دل دينمو ادا نكردم
اومدن واسه نصيحت به بهانه ي يه صحبت
عمرشون كلي تلف شد چون تو رو رها نكردم
راه آسمون كه بسته س گرچه قلبامون شكسته س
تا بحال انقد خدا رو اينجوري صدا نكردم
تو من و گذشاتي رفتي خواستي من ديوونه تر شم
باورت نمي شه شايد آخه جون فدا نكردم
نامه هاي عاشقونه با نشونه بي نشونه
اما از كساي ديگه س پس اونا رو وا نكردم
يادته عكست و دادي بذارم تو قاب قلبم
بعد از اون روز ديگه هرگز به كسي نگا مكردم
تو از اون روزي كه رفتي نه تو رفتي كه ببيني
تا قيامت هم تو رو من از خودم جدا نكردم
+
نوشته شده در Sat 15 Oct 2005 10 AM توسط حامد
|
|
سخن ها راز ها چشمت بمن گفت به صد آواز ها چشمت بمن گفت به صبح ناز ناز ناز نازی ! به پای ناز ها چشمت بمن گفت
قطعه شعری از آقای خیری |
|
|
+
نوشته شده در Mon 12 Sep 2005 12 PM توسط حامد
|
گفتگوی من با مهتاب تا سحر ادامه داشت
وآخرين ستاره ی شب٬مهربانانه اشک ها را از گونه هايم برچيد و رفت
همو که اول باردر دل آسمان ظاهر شد.
مادرانه ماند تا غمخوار لحظه هايم باشد.
و با ستاره ها برايم مرثيه خواند
تا رهاتر اشک بريزم
همچنان ماند٬اما اشک های من تمامی نداشت.
ستارگان تاب نور نداشتند يکی يکی وداع گفتند و رفتند
اما او ماند چون ستاره ی صبحگاهان بود
مهتاب کم کمک رنگ می باخت٬اما ماه هنوز نگران بود
چه اين اشک ها را تمامی نداشت.
ستاره نگران بود٬
پرتوهای روشنايی هجرت اجباری اش را خبر می داد.
اگرچه می خواست بماند و اشک از گونه هايم بزدايد
اما رفت٬مجبور بود
محکوميت ابديش اين بود
با آمدن خورشيد مرگ او سرمی رسيد.
ماه نگران تر شد٬
ديگر مهتابی نداشت تا چهره ی غمزده ی مرا روشن کند
او نيز مجبور به هجرت بود
آخر خورشيد داشت می آمد.
نسيم و سکوت هم ناخواسته وداع گفتند
اما من هنوز مانده بودم٬بر لب پنجره ای که رو به آسمان داشت
نگاهم به آسمان بود٬انتهای آسمان را جستجو می کرد.
شايد خدا آنجا باشد٬
شايد نگاه خدا به چشم های پر التماس من بيفتد.
شايد خدا را رحمی آيد.
شايد به حرمت درياچه ی اشک هايم
مرهمی بر زخم های دل من بگذارد.
وای که آه سوزناک درون من به آسمان نمی رسد.
با آمدنت پيوند من شکست با آرامش و تنهايی شب
خورشيد چه می خواهی؟

+
نوشته شده در Sun 28 Aug 2005 4 PM توسط حامد
|